تبليغاتX
ابلهی که همه چیز میدانست !

طنز اجتماعی

آیا میدانید ؟

آيا میدانيد؟ محسن سازگارا جزء افرادی بود که در هواپيمای حامل خمينی از پاريس به تهران، همراه او بوده است. آيا می دانيد که او جزء پایه گذاران سپاه و ارايه دهنده گان طرح خلع سلاح گروهها و احزاب بوده است؟

آيا مي دانيد يکی از مهم ترين عوامل خلع شدن بنی صدراز رياست جمهوري، مشکل او با حزب جمهوری اسلامی و عدم اعتقاد او به حضور روحانيت در سياست بوده است؟

آيا مي دانيد محبوبيت بنی صدر، آنقدر زياد بوده است که پس از درخواست او برای راهپيمايی، حدود ٥٠٠ هزار نفر به خيابانها ريختند که ٥٠ نفر از آ نها کشته شدند؟

آيا مي دانيد رجايی که از وی به عنوان نماد رياست جمهوریِ عادل و مردمی ياد می شود، رسما کمتر از ١ ماه رييس جمهور بوده است و اين زمان نمي تواند فرصتي مناسب براي محك زدن او باشد؟

آيا مي دانيد ايران در زمان جنگ ٨ ساله بارها به اسرابيل درخواست خريد اسلحه داد و برخی منابع، ٢ ميليارد دلار نيز تخمين زده اند. برخی ديگر، تسليحات / ميزان فروش تسليحاتیِ اسراييل به ايران را در آن زمان، سالی ۵٠٠ ميليون دلار برآورد کرده اند. اخبار برخی منابع، حاکی از آ نستکه ايران پس از آغاز جنگ، تا ٨٠ ٪ تسليحات مورد نياز خود را از اسراييل خريداری نمود.

آيا مي دانيد عباس امير انتظام، معاون نخست وزير و سخنگوي دولت موقت مهندس مهدی بازرگان، اولين و قديمی ترين زندانی سياسی بعد از انقلاب ايران محسوب می شود که از تاريخ آذر ماه ١٣۵٨ تاکنون در حبس به سر میبرد؟ طبق گفته های فرشته بازرگان، دختر مهدی بازرگان، تنها دغدغه ي بازرگان تا واپسين روزهای عمرش، زندانی بودن اميرانتظام بود ه است که مهدی بازرگان را رنج می داده و آزادی اميرانتظام را، به عنوان آرزويی ناکام ياد میکرده است.

آيا می دانيد.... در جريان اعدا م های سياسی سال ٦٧ ، تعداد نامعلومی زندانی سياسی، در ماه های مرداد و شهريور ٦٧ ، بدون راي دادگاه، اعدام شدند؟ جرم اين افراد، با وصف گذراندن دوره ي محكوميت، اتمام جنگ و نگراني از حضورمجدد ايشان در ميان مردم و ادامه ي مبارزات سياسي بوده است. در ميان اين افراد، عده زيادی دختر جوان حضور داشتند. در مورد دختران جوانِ حاضر در اين جمع، شايعات دردناکی مبنی بر تجاوز به آن ها ، قبل از اعدام وجود دارد. ( بر اساس گزارش مكتوب عباس امير انتظام آه خود زنداني سياسي است، به ناظران سازمان ملل متحد، اين تجاوزها به فرمان شخص لاجوردي، رييس سازمان زندانها انجام مي شده است. دست آويز اين تجاوزها اين بوده دختر باکره مي بايد قبل از اعدام از بكارت خارج شود تا از نظر شرعي بتوان او را اعدام نمود ).

آيا مي دانيد آيت الله منتظری، در اعتراض به شكنجه ها و اعدامهاي بي دليل در دهه ي ٦٠ ، طی نام های که به خمينی نوشت، اين اعمال را محکوم کرد و در متن نامه ي خود، علاوه بر تشبيه رفتار دستگاه اطلاعاتي رژيم خميني به ساواك شاه، خمينی را "ساده لوح" خطاب نمود و اين ماجرا، زمينه ي عزل ايشان از سمت نيابت رهبری گرديد.

آيا می دانيد.... پس از عزل آيت الله منتظری از مقام جانشيني رهبري، بلافاصله اقدا م هايی به شکل تخريبِ ديوار و حصار اطراف منزل ايشان، محو و حذفِ نام و عکسهای منتظری از کتب درسی، ادارات دولتی و معابر عمومی، تغيير نام خيابان ها و اماکنی که به نام آيت الله منتظری نا مگذاری شده بود و جمع آوری رساله و تاليفات او و مزاحمت نسبت به بسياری از شاگردان و علاق همندا ن وي صورت گرفت؟

آيا می دانيد.... در بهمن سال ٧١ و پس سخنرانی آیت الله منتظری در حمايت از تنی چند از زندانيان سياسي، عده ای در برابرمنزل ايشان تجمع کرده و با سنگ پرانی و شعار، ايجاد اغتشاش نمودند و سپس، صبح روز بعد، به محل درس وي حمله کرده و عد ه ای از شاگردان او را مضروب و دستگير کردند، شب هنگام، در ساعت ١٠ شب، حدود هزار نفر نيروی نظامی، با قطع برق و تلفن ها و با محاصره ي کامل منطقه و کندن دربها به وسيله ي جرثقيل و شکستن شيشه ها، به دفتر و حسينه ي وی حمله کرده و پس ا ز اين تهاجم، آرشيو دفتر ايشان و اموال زيادی را به غارت بردند؟

آيا مي دانيد. مشابه اين اتفاق، در سا لهای ٧٣ و ٧٦ نيز برای آيت الله منتظری، دوباره رخ داد که در نهايت، در سال ٧٦ ، به دستور دادگاه ويژه ي روحانيت، درب منزل ايشان پلمپ گرديد و تنها درب ورودی به قسمت داخلی منزل او را بازگذاشتند که اين درب نيز به وسيله ي قراردادن کيوسک و گماردن نيروهای سپاه پاسدارا ن در جلوی آن، به طور شبانه روزی کنترل میشد و بيش از پنج سال، ايشا ن جز با فرزندان و خواهر و برادران و نوه های خويش، با شخص ديگری اجازه ي ملاقات نداشت؟

آيا مي دانيد مهدی هاشمی، برادرِ داماد منتظری و رييس واحد هماهنگي با نهضتهاي آزاد يبخش سپاه پاسداران، تنها به دليل افشای قضيه ي رسوايي برانگيز ايران کنترا، مورد اتهام های بی مورد قرار گرفت و چندی بعد اعدام شد؟ که به ماجرای م فارلين نيز معروف است، به معامله ي (Iran Contra affair) ماجرای ايران کنترا تسليحاتی ايران با ايالات متحده ي آمريکا، در دوران جنگ، از طريق اسراييل، در اواسط دهه ي ١٩٨٠ (دهه ١٣۶٠ ) و بعد از آن تا سال ١٣۶۴ باز میگردد که آمريكا، پول فروش اين تسليحات را به طور پنهانی، به ضد انقلابيون نيکاراگوئه، موسوم به کنترا مي داده است.

آيا مي دانيد سعيد مرتضوی، دادستان فعلي آل آشور، در سن ١٩ سالگی به سِمتِ داديار و سپس در سن ٢٠ سالگی، به عنوان رييس دادگاه عمومی شهر بابک منصوب میگردد؟ وی از سوی دولت کانادا و کميته ي اصل ٩٠ مجلس ششم، پيرامون قتل زهرا کاظمی، روزنامه نگار و عکاس ايرانی کانادايی که در بازداشت دادستانی تهران کشته شد، مقصر اعلام شده است.

آيا می دانيد.... زهرا (زيبا) کاظمی (متولد ١٩۴٨ فوت ١١ ژوئيه ٢٠٠٣ )، خبرنگار کانادايی ايرانی تباري بود که در مسافرتی حرفه ای و به قصد تهيه ي گزارش، هنگام ناآرامی ها و اعتراضات دانشجويی در سال ١٣٧٨ ، به جرم عکسبرداری از تجمع برخی از خانواده های زندانيان در مقابل زندان اوين، بازداشت و در زندان کشته شد؟ دکتر شهرام اعظم ، پزشک سابق و کارمند وزارت دفاع ايران که در سال ٢٠٠۴ ميلادی ايران را ترک و از کانادا درخواست پناهندگی نمود، پس از معاينه ي بدن زهرا کاظمی در بيمارستان بقيه الله تهران ( وابسته به سپاه پاسداران )، اعلام نمود که علايم ضرب و شتمِ شديد، شکنجه و تجاوز جنسی شامل: شکستگی جمجمه و بينی، له شدگی انگشتان پا، شکستگی انگشتهای ميانی و کوچک دست راست و انگشت ميانی دست چپ، کنده شدن ناخن انگشتهای شصت و اشاره ي دست، صدمات در ناحيه ريه و دنده، کبودی شديد ناحيه ي شکم، اندام تناسلی و پاها که حاکی از تجاوزات وحشيانه ي جنسی و شلاق خوردن در زمان های مکرر دارد، نشان میدهد که او هنگام تحمل حبس به قتل رسيد هاست.

آيا مي دانيد در ماجرای ١٨ تير ٧٨ ، فرشته عليزاده، دانشجوی دانشگاه الزهرا بود که در ميان درگير یهای پس از حمله ي شبه نظاميان انصار حزب الله و پليس به خوابگاه دانشجويان، در کوی دانشگاه تهران، در واقعه ١٨ تير ناپديد شد. منابع دانشجويی معتقدند که وی کشته شده است.

آيا مي دانيد عزت الله ابراهيم نژاد، يکی ديگر از شهداي حمله به کوي دانشگاه تهران در ١٨ تير ٧٨ ، درحال طی دوران خدمت نظامِ وظيفه در ستاد مشترک سپاه پاسداران در تهران بود که برای ديدن دوستان خود به خوابگاه کوی دانشگاه تهران می رود؟ گفته می شود دليل به قتل رساندن او، شناسايی نيروهای انصارحزب الله و معرفی آ نها به دانشجويان بوده است. در مورد شهادت او گفته میشود که او را شبانه از جمعيت جدا کرده و مورد ضرب شتم، با چاقو و زنجير و .... قرار میدهند و قبل از رسيدن جمعيت برای کمک به او، با تير خلاصِ مهدی صفری تبار، پسر امام جمعه ي اسلا مشهر (فرماند ه ي سپاه)، به شهادت میرسد. اين موضوع، در نامه ي اخير مسعود ده نمكي، معاون و فرماندهي عمليات گروه انصار حزب الله به آقاي خامنه اي، بهطور صريح، يادآوري شده است.

آيا مي دانيد تعداد قربانيان قتل های زنجيره ای بنا بر اعتراف سعيد امامي، معاون عمليات وزارت اطلاعات در دوره ي وزارت علي فلاحيان بر اين وزارتخانه، به بيش از ٢٩٩ نويسنده، مترجم، شاعر، فعال سياسی و شهروند عادی میرسد؟
آيا مي دانيد قتلهای زنجيره ای، در تمام مدت انجام آن ( از سال ١٣٦٤ تا ١٣٧٦ ، بنا به اعتراف سعيد امامي )، به فتوای برخی از روحانيون ازجمله قربانعلی دری نجف آبادی وزير وقت اطلاعات، انجام شده است؟ در پايان، متهم اصلی اين جنايات، سعيد امامی شناخته شد. در گزارش وزارت اطلاعات، گفته شد که سعيد امامی، به بيماری همجنس بازی نيز دچار بوده و بارها از مسئولین و زندا نبان های خود درخواست آميزش جنسي کرده است. همچنين فيلم اعتراف گيری از همسر وی در زندان اوين نيز موجود است که سعی دارند به وی اتهام فاحشه بودن بزنند. اين در حالي است که وي تا ساليان سال، به عنوان نديمه و محرم راز همسر آيت الله خامنه اي، انجام وظيفه مي کرده است.

آيا مي دانيد راهپيماي یهای ١٨ تير ٧٨ ، رفته رفته به سمت دفتر خامنه ای در حال حرکت بود که با حضور مثبت و به موقع سعيد حجاريان، در ميان جمع دانشجويان، از اين امر جلوگيری شد؟
شايان ذکر است که دفتر خامنه ای، در محدوده ای مشخص ، شامل ٣ رشته حريم امنيتی است که در صورت انجام تظاهرات يا را هپيمايی در اين حريم، نيروهای امنيتی، حق هرگونه تيراندازی به جمعيت را دارند.
آيا مي دانيد پس از ماجرای راهپيمايی به سمت دفتر خامنه ای در تير ماه ٧٨ ، جمعی از سپاهيان، نامه ای تهديدآميز به خاتمی نوشتند و خواستار موضعگيری صريح وی شدند؟
يکی از امضاکنندگان اين نامه، محمد باقر قاليباف (فرماندهي وقت نيروی هوايی سپاه) بود که چندی بعد از سوی خامنه ای ، جانشين سردار لطفيان در نيروی انتظامی شد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 23:45  توسط امیر  | 

داستان قاضی

... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .
نخست از يهودي پرسيد .
گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .
گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا  از گره گي دُم نبوده است

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 23:23  توسط امیر  | 

آنکس که ...


آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
درکشورما وضع چنین است بدانید
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی وبا پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 18:19  توسط امیر  | 

... و عکنبوت آمد

نگاهی به مستند مازیار بهاری درباره سعید حنایی قاتل زنان خیابانی مشهد

«و عکنبوت آمد» مستندی گزارشی و حاصل مصاحبه‌هایی با سعید حنایی در زندان وکیل‌آباد مشهد است. قتل‌های زنجیره‌ای حنایی مدتی سوژه بخش حوادث مطبوعات بودند. روزنامه‌ها به دلیل شیوه خاص قاتل در به دام انداختن و کشتن مقتولان، به او لقب «عنکبوت» داده بودند.
سعید حنایی در یک سال به ۱۶ قتل دست می‌زند. مقتولان (به جز یک نفر) همه از زنان خیابانی و مصرف‌کننده و درگیر مواد مخدر بوده‌اند. تعلق آن‌ها به قشر خاصی از جامعه، انگیزه ویژه قاتل را از انجام قتل‌ها نشان می‌دهد.
مازیار بهاری در مستند خود، مصاحبه‌هایی با خانواده سعید حنایی و خانواده مقتولان می‌کند و حتی زنی خیابانی به نام «هستی» را مقابل دوربین خود می‌نشاند. بهاری از این طریق به کند و کاو بستر اجتماعی وقوع چنین حوادثی می‌پردازد.
مستند او به تحلیل افکار و عقایدی آشنا می‌پردازد که با زندگی روزمره ما گره خورده‌اند و شرایطی اجتماعی را به تصویر می‌کشد که زنان خیابانی و سعید حنایی‌ها را در بستر خود رشد می‌دهد.
«بعد از قتل دوازدهم بارندگی شد»
سعید حنایی ۳۹ ساله و پیمان‌کار ساختمان، با لباس خاکستری زندان روی صندلی نشسته است. چهره‌ای معمولی دارد. شاید بسیار دورتر از تصوری که از چهره یک قاتل زنجیره‌ای می‌شود در ذهن داشت. حنایی خونسرد و با اطمینان درباره افسانه 30 ساله، نخستین قربانی‌اش می‌گوید:
«ایشان همان طور که ایستاده بود گل‌های چینی را تماشا می‌کرد، از پشت سر گرفتمش. با یک پشت پا با صورت پایین آمد. زانوی چپم را پشتش گذاشتم و تا جایی که در توان داشتم، گلویش را فشردم. بعد برش گرداندم. سریع روسری‌اش را دو دور، دور گردنش پیچاندم و گره‌های محکمی زدم. اول قصد داشتم در باغچه چالش کنم. ولی بعد فکر دیگری به ذهنم رسید. با موتورم از شهر بیرونش بردم.»
هر چند هر هفته با موتور دور زندان می‌چرخیده و به دستگیری خود فکر می‌کرده است، می‌گوید این اواخر اگر کسی را نمی‌کشته، خوابش نمی‌برده است و در زندان، ۸۰ زن دیگر را هم ‏شمرده که مناطقشان را تحت نظر داشته است.
سعید حنایی در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شده است. سال‌ها جنگیده و خاطرات زیادی از کشتن و دفن سربازان در ذهن دارد. با پایان جنگ و گذر زمان احساس می‌کند مردم در روزمرگی خود، از ارزش‌های جنگ دور شده‌اند.
زمانی که راننده‌ای همسرش را به جای زنی خیابانی می‌گیرد، به این فکر می‌افتد با پاک کردن شهرش از زنان خیابانی، جامعه را از نظر اخلاقی نجات دهد. در دادگاه می‌گوید هر بار زنی خیابانی می‌دیده، احساس می‌کرده زن پایش را بر گلوی شهیدی قرار داده است.
کشتن این زنان تحت شرایطی و طبق قوانین، مجاز است. حنایی این زنان را مهدورالدم و خود را برای قتل آنان بحق می‌دانست. تصور می‌کرد خود را قربانی پاک کردن جامعه از فساد کرده و شک ندارد که رستگار خواهد شد: «بعد از قتل دوازدهم پس از مدتی خشکسالی بارندگی شد. فهمیدم خدا عنایتش شامل حالم شده و متوجه کار من است.»
سعید حنایی پس از قتل، بر سر جنازه‌ها بازمی‌گشته است. می‌گوید واکنش مردم و برخی از مأموران که موافق عمل قاتل و کشتن زنان خیابانی بودند، تشویقش می‌کرده است.
زیار بهاری، روزنامه‌نگار و مستندساز ایرانی
«سعید انسان نکشته، فساد را از بین برده»
صحبت با کسبه و همکاران حنایی در بازار، ریشه‌دار بودن عقایدی از جنس عقاید او را در تار و پود جامعه نشان می‌دهد. مردی معتقد است حنایی چون قصد داشته مشکلی را از جامعه ریشه‌کن کند، کار نادرستی نکرده است. بعضی از کسبه هم با وجودی که قتل‌های سعید حنایی را خودسرانه و غیرقانونی می‌دانند، با نفس کشتن زنان خیابانی مخالفتی ندارند. تنها آن را از وظایف دولت و قانون و نه وظایف فرد می‌دانند.
وقتی دوربین بهاری به سراغ خانواده حنایی می‌رود، می‌بینیم عقاید آن‌ها هم مانند مردم بازار به عقاید حنایی نزدیک است. اغلب، زنان خیابانی را منشأ و بانی فساد و حذف فیزیکی آن‌ها را موجب نجات جامعه می‌دانند.
برادران حنایی می‌گویند سعید آدم نکشته است. چنین زنانی بویی از انسانیت نبرده‌اند. او فساد را از بین برده است. علی، پسر ۱۲ ساله حنایی، زنان خیابانی را «سوسک‌ها و موش‌هایی» می‌داند که باید از جامعه پاک شوند. می‌گوید پدرش مفسدین فی‌الارض را از جامعه پاک کرده است. فاطمه حنایی، همسر سعید حنایی، چادر مشکی به سر و چشمانی درشت دارد. او معتقد است: «زنیکه خود خواسته به منزل مردی می‌رود که نمی‌شناسدش، سزایش جز مرگ چیزی دیگری نیست.»
با اشاراتی به وضعیت کودکی و نوجوانی سعید حنایی، بستری که شخصیت امروز او در آن شکل گرفته، آشکارتر می‌شود. مادر حنایی زنی مسن است. موهای زبر سفید و چادر مشکی به سر دارد. از تنبیهات بدنی فرزندانش در کودکی می‌گوید. پسرانش به او می‌گویند: «هنوز هم جای ناخن‌ها و دندان‌هایت روی بدنمان هست.»
با بررسی دوره‌های مختلف زندگی حنایی می‌توان رد خشونت را پیگیری کرد. پرورش در محیطی پرخشونت، می‌تواند فرد را به عامل خشونت و کامل‌کننده چرخه آن تبدیل کند.
همسر حنایی از روزهای اول دستگیری سعید حنایی می‌گوید. از غمگینی خود و پسرش که چند روز را در خانه می‌مانند تا این‌که پسرش خوشحال به خانه برمی‌گردد و به مادرش می‌گوید در بازار همه گفته‌اند سرش را بالا بگیرد؛ پدرش کار خوبی کرده است.
فاطمه حنایی ادامه می‌دهد: «یک نفر با یک قتل این قدر خجل و سرافکنده است؛ ولی سعید با ۱۶ قتل این طور نیست. شوهرم نمی‌دانسته کارش غیرقانونی است.»
سعید حنایی در دادگاه و اولین مواجهه با خانواده‌اش، حالت افتخارآمیز و پرغرور قهرمانی را داشته که از سفری معنوی بازگشته است. گویی به افتخار و معنویتی رسیده که دیگران هنوز آن را احساس نکرده‌اند. این اعتماد به نفس پس از ماه‌ها در زندان بودن و تمام رفتارهایی که با یک نفر به عنوان یک قاتل می‌شود کرد، عجیب است.
حنایی خود را بحق می‌داند؛ از کرده خود پشیمان نیست و تنها نگران خانواده‌اش است. فاطمه حنایی می‌گوید: «مردم می‌پرسند اگر همسرت آزاد شود، چه‌طور می‌خواهی با او زندگی کنی؟ من هیچ وقت رفتار بدی از او ندیدم. الان هم هیچ ترسی ندارم که کسی را کشته است. فقط به فکر آزادی‌اش هستم.»
مادر حنایی با لحنی تهدیدآمیز رو به دوربین به زنان خیابانی می‌گوید فکر نکنند با دستگیری پسرش می‌توانند کف بزنند و جشن بگیرند. سعید حنایی‌های دیگری در جامعه راه پسرش را ادامه خواهند داد.
حنایی می‌گوید: «از زنان می‌پرسیدم تا کی می‌خواهند به این کار ادامه دهند و آن‌ها می‌گفتند کارمان همین است. باید به صورتی مسأله اعتیادمان را حل کنیم.»
«دخترم تنها کاری را که می‌توانسته، انجام داده است»
جنازه‌های زنان با روسری‌هایی به دور گردنشان و پیچیده شده در چادر، هر یک بی‌نفس در کنار فاضلاب یا گوشه خیابان پیدا شده‌اند. قاضی پرونده می‌گوید: «همگی مقتولان پوشش فقیرانه‌ای داشتند و بعضاً دندان نداشتند. همگی با فقر شدید مادی، بهداشتی و فرهنگی دست به گریبان بوده‌اند. تا فرد خودش فقری را که به استخوان این زنان رسیده نبیند، نمی‌تواند درباره این مصیبت قضاوت کند.»
پیش از قتل زنان، حنایی مردانی که این زنان را سوار می‌کردند، هدف قرار داده بود. ولی پس از ضرب و شتم، تصادف و یک باری که پشت ماشین کشیده می‌شود و به گفته خودش ۴۰-۳۰ هزار تومان از دست می‌دهد، جهتش را عوض می‌کند.
این بار به سراغ زنانی می‌رود که آن قدر قدرتمند نیستند که بتوانند با او درگیر شوند. آن قدر آدم‌های باهوشی نیستند که متوجه تله‌اش شوند. و چون از نظر قانونی مجرم شناخته می‌شوند، نمی‌توانند بابت آزاری که می‌بینند، شکایت کنند.
زنان خیابانی به دلیل ضعف قوانین حمایتی و قدرت جسمی مردان، در موضع ضعف قرار دارند. در واقع سعید حنایی به سراغ بی‌دفاع‌ترین قشر زنان رفته است.
حنایی در مصاحبه می‌گوید اگر زنی هم‌چنان نفس می‌کشیده، مجبور می‌شده روی گردنش بایستد تا زن نفس آخر را بکشد: «یک نفس عمیق و بعد تمام می‌شد.»
بهاری از حنایی می‌پرسد شیوه‌ای که او درباره قتل‌هایش صحبت می‌کند، انگار درباره کشتن و سر بریدن مرغ و گوسفند حرف می‌زند. حنایی جواب می‌دهد که هیچ احساس ناراحتی و گناه نمی‌کند و اگر به جای این زنان، حیوانی را می‌کشته، بیشتر غمگین می‌شده است.
مشاهده وضعیت زندگی این زنان در نمایی نزدیک، لایه‌های درونی‌تر پدیده زنان خیابانی را آشکار می‌کند.
«هستی» دختری ۱۸ ساله است. در زندان و از پشت پرده‌ای، از زندگی‌اش می‌گوید: در ۱۰ سالگی همسر مردی معتاد شده و از پنج سال قبل برای تأمین مواد مخدر خود و شوهرش، راهی خیابان‌ها شده است. باید با دست پر به خانه می‌آمده؛ وگرنه همسر معتاد چاقو را به دست و پایش می‌گرفته است.
دو استخوان پا و دست هستی توسط پدر و شوهرش شکسته است. بدنش پر از جای چاقوی شوهرش و زخم‌هایی است که خودش با تیغ یا چاقوهای بسیار کند به بدنش وارد کرده است.
هستی در طول زندگی‌اش به فجیع‌ترین شکل مورد آزار قرار گرفته است. با وجود چشمان زیبا، در بدن پر از زخمش، اثری از جوانی و زیبایی نمانده است. بعد از هر بار دستگیری ۱۰۰ تا ۲۰۰ ضربه شلاق می‌خورد؛ آزاد می‌شود و بعد از چند ماه، دوباره به زندان باز می‌گردد.
پدر یکی از مقتولان با عینکی ته‌استکانی در اتاق ساده‌ای رو به دوربین می‌گوید: «دخترم را در ۱۰ سالگی شوهر دادم. وقتی ۲۰ ساله شد، شوهرش با وجود شش بچه، زن دیگری گرفت.. از آن به بعد بی‌اعتنایی شوهر و نداشتن خرجی بچه‌ها، کار دختررا به خیابان‌ها کشاند. دخترم مجبور شد تنها کاری را که برای پول در آوردن از دستش برمی‌آمده، انجام دهد.»
سعید حنایی اعدام شد
سعید حنایی اصرار دارد او را نه قاتل، بلکه اقدام‌کننده علیه زنان خیابانی بخوانند. سارا و سحر، دو دختر هشت و ده ساله فیروزه از روزی می‌گویند که مادرشان دیگر به خانه بازنگشته است.
سحر در حالی که نگاهش را از دوربین می‌دزدد، می‌گوید در مدرسه با کسی درباره این اتفاق صحبت نکرده است. تکه‌های روزنامه اخبار مربوط به سعید حنایی را در دفتری جمع کرده است. می‌خواهد در آینده روزنامه‌نگار شود و از بی‌گناهی مادرش بنویسد.
سارا با مقنعه سفید و لحن کودکانه‌اش می‌گوید اولین باری که سعید حنایی را در دادگاه دیده، می‌خواسته او را با دست‌هایش خفه کند؛ همان طور که او مادرش را کشته است.
قصه مردی که با اصول سخت‌گیرانه سنتی می‌خواسته یک‌تنه و با کشتن تعدادی زن، دنیا را از ناپاکی نجات دهد، در مقابل واقعیت تلخ و عریان معضلات اجتماعی، به طنزی غیرواقعی می‌ماند.
حنایی اعدام شد. خانواده او اصرار دارند سنگ قبر او با عنوان شهید باشد. هر بار دستگاه‌های قانونی، سنگ را برمی‌دارند، آن‌ها سنگ جدیدی به همان شکل قبلی روی قبر می‌گذارند.
هستی رو به دوربین می‌پرسد در حالی که هیچ چیزی ندارد، نه خانه، نه پدر و نه مادر، چه کسی از او نگهداری خواهد کرد؟آیا راه مقابله با پدیده زنان خیابانی کشتن همه آن‌هاست؟ با کشتن این زنان فقر و خشونتی هم که آن‌ها را مجبور به خودفروشی می‌کند، ریشه‌کن خواهد شد؟پسر ۱۲ ساله حنایی، زخم‌خورده، دم از ادامه راه پدر می‌زند و به راحتی صحنه قتل را بازسازی می‌کند. دختران کوچک مقتول با فقر مادی و بدون حامی رها شده‌اند. آیا پیش از آن‌که به خیابان‌ها کشیده شوند و سعید حنایی دیگری به فکر قتلشان بیفتد، از آن‌ها حمایت خواهد شد؟
در نهایت سوژه مستند «و عنکبوت آمد» مازیار بهاری، بر خلاف اخبار صفحه حوادث، نه شخص سعید حنایی، بلکه شرایطی اجتماعی است که می‌تواند همواره آبستن وقوع رفتارهایی چنین خشونت‌آمیز باشد

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 20:40  توسط امیر  | 

پت و مت

تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟
 
1-          کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟
2-           تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.
3-          کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند.
4-           هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.
5-          در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند.
6-           نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان.
7-          متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند.
8-          اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند.
9-          یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود.
10-      شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!
11-      الگوهای درِ پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟
12-      هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان. 
 این ویژگی ها شما را یاد شخصیت خاصی نمی اندازد؟    

نکته : مدتی بود که وبلاگ آپدیت نشده بود . پوزش میطلبم و سعی میکنم از این پس جبران کنم ! ضمنا گویا  آدرس       http://sansour02.blogfa.com/   رفع فیلتر شده و  قابل دسترسی ست . لطفا چنانچه آدرس بالا برای شما هم آزاد گردیده اطلاع دهید تا دوباره فقط در همان آدرس قبلی بروز شویم !
 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 23:25  توسط امیر  | 

ماجرای برنج و ...

اين روزها اگر آدم در طنز هر چه بنويسد، تبديل به ... مي شود، و حتي لغاتي مثل چيز، يا حتي فلان و بهمان هم احتمال دارد به دولت بعد از نهم بر بخورد و خلاصه يعني «چيز ما رو دزديدن / دارن باهاش پز ميدن» پس بهتر است درباره برنج هاي وارداتي طنز بنويسيم.

مسوولين گفته اند نبايد مساله آلودگي برنج هاي وارداتي رسانه يي مي شد (بي رودربايستي اش مي شود مردم نبايد مي فهميدند برنج آلوده مصرف مي کنند،) و در راستاي ساير افاضاتي که اين ايام زياد شنيده مي شود ادامه داده اند اينکه مسوولين هندي گفته اند برنج هاي ما آلودگي دارد معنايش اين نيست که برنج هاي هند آلوده است.

الف- بله، معنايش اين است که اثيرالدين اخسيکتي شاعر قرن چهارم بود،

ب - معنايش اين است که مسوولين ما از بيخ استاد زبان شناسي هستند.

ج - معنايش اين است که نمي شود هيچ رقمه از سود برنج وارداتي گذشت.

د - از جمله فوق حدود 63 درصد مردم همان برداشتي را مي کنند که مسوولين کرده اند.

دنباله اين دïرفشاني به آنجا مي رسد که ابراز شده سابقاً از همه جا برنج به ايران وارد شده و مردم ما برنج سوئيسي هم مصرف کرده اند. جسارتاً سوئيس ساعت اش معروف است نه برنج اش قشنگ،

در آخر هم گفته شده نتيجه تحقيقات در اين باره، در صندوق دربسته يي است که شنبه (امروز) گشوده خواهد شد و اعلام مي شود. به راحتي مي شود نتيجه يي که از هر صندوق و اين صندوق نيز بيرون مي آيد را حدس زد؛

- 63 درصد برنج ها نه تنها آلودگي ندارند که خيلي هم مفيد هستند.

- آگاهان اعلام کردند که 63 درصد مردم ايران اصلاً برنج نمي خورند و اين بحث ها بالکل بي مورد است.

- وقتي برنج پخته مي شود 63 درصد آلودگي اش از بين رفته و قابل خوردن است.

- 63 درصد اين برنج هاي دانه بلند قدشان خيلي کوتاه است.

- حدود 63 درصد اختلافات خانوادگي از اختلاف روي کيفيت پخت برنج در منزل نشأت مي گيرد.

- 63 درصد کساني که در ايران برنج وارداتي مصرف مي کنند آلودگي را دوست دارند، به شما چه.

- در مورد برنج ها مختصصان علم ژنتيک گفته اند اين 63 درصد که ميگن کو؟

- در سفر رئيس دولت بعد از نهم به نيويورک معلوم شد 63 درصد مردم آنجا (حتي بيشتر) نيز از برنج خمير ايراني استفاده مي کنند. تازه ادعاي دموکراسي هم دارند.

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 16:15  توسط امیر  | 

دوستان عزیزم درود

به علت مسافرت اندکی درگیر بودم و بزودی این وبلاگ بطور موقا آپدیت میشود تا دوباره به آدرس قبلی یعنی    http://sansour02.blogfa.com/   برگردم !

|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 17:54  توسط امیر  | 

از هاله تا هلو

چندی پیش در خبرها خواندیم که صد و بیست تن از اساتید دانشگاهها خواستار بررسی سلامت روانی مسئولان کشور شدند. در ماههای گذشته نیز مقالاتی درباره ی تحلیل سلامت روانی رئیس جمهور منتشر شد. رئیس جمهور ایران در آغاز کارش مدعی شد هنگام سخنرانی در سازمان ملل هاله ای از نور او را فرا گرفته و چشمهای همه به او خیره مانده است. بعدها او این ادعا را تکذیب کرد، درحالیکه فیلم این اظهارات در اینترنت به راحتی قابل دستیابی و مشاهده بود و هست.  اما شگفتی سازی رئیس جمهور به اینجا ختم نشد؛ او مدعی شد کودکی در آشپزخانه ی خانه اش انرژی هسته ای تولید میکند و یا کودک پنج ساله ی دیگری به او مشورت می دهد و یا دانش آموز نه ساله ای به مدت بیست دقیقه در مورد طرح ترافیک با او گفتگو کرده است. احمدی نژاد دو وزیرش را در آخرین ساعت های پایان کار دولت نهم عزل کرد و وقتی دید کابینه اش از تعداد قانونی لازم تهی می شود یک عزل را پس گرفت و سرانجام در ادبیاتی منحصر به فرد یکی از وزیرانش را در خوبی و جذابیت به "هلو" تشبیه کرد.
حسین باستانی روزنامه نگار مقیم پاریس نخستین کسی بود که "فرضیه عدم تعادل روانی" را در رسانه ها مطرح کرد و پرسید: "آیا احمدی نژاد نمی توانست قبل از برکناری دو وزیر، تعداد کل وزرای تعویض شده دولت خود را بشمارد تا متوجه شود با دست خود در حال از رسمیت انداختن کابینه است؟ لابد می توانست. اما ظاهراً به خاطر عصبانیت از آن دو، چنان تعادل خود را از دست داد که متوجه این مساله نشد.
 يا در جائی دیگر در دوران مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری 84 ، احمدی نژاد هنگام تعریف زندگی گذشته خود گفت که پدرش در سال 72 بر اثر حادثه تصادف فوت کرده است. ده ماه پس از رسیدن به مقام ریاست جمهوری، رییس جمهور دوباره اعلام کرد که پدرش فوت کرده است. متعاقباً تمام مقام های مملکتی به او تسلیت گفتند و در مجلس ختم "پدر رییس جمهور" شرکت کردند و خود محمود احمدی نژاد هم به عنوان صاحب عزا در مجلس حضور یافت. آیا ممکن است پدر او دوبار فوت کرده یا آنکه وی در قبل و بعد از ریاست جمهوری خود، از فوت دو نفر به عنوان پدر خود خبر داده باشد؟ قطعاً نه. پس چرا محمود احمدی نژاد چنین دروغی را گفته است؟ وقتی رییس جمهور در مورد موفقیت های دولت خود دروغ می گوید، می توان به راحتی دلیل این کار را فهمید. اما برای دروغ گفتن در مورد مرگ پدر هم منفعت سیاسی مشخصی وجود دارد؟

پس از حسین باستانی، یک مشاور روان شناسی و عضو سابق هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی این هشدار را جدی تر مطرح کرد. "نسترن ادیب راد" گفت:
"توهم، هذيان گويي، پندار بافي و خودبزرگ بيني ارتباط ايشان با امام زمان که به تازگي به سطح ارتباط با خدا رسیده است. برای مثال در جایی می گوید در امریکا دانش آموزان امریکایی می گفتند اینجا نمی گذارند ما صدای شما را بشنویم. این دانش آموزان به من شماره تلفن هایشان را دادند و گفتند شما زنگ بزنید، ما صدایتان را پشت بلند گوی مدرسه می گذاریم تا همه بفهمند شما چه می گویید. در ادامه همان سفربه جزيره بالي وارد شديم.در اين ميان تعداد زیادی از دانشجویان هندو به دیدار ما آمدند. آنها فریاد می زدند احمدی نژاد ما عاشق تو هستیم. این وضعیت را ما یک ماه بعد در کشور چین هم داشتیم. و... نظر به اینکه تمام نشانه ها و مصادیق اختلال شخصیت در احمدی نژاد بارز است این پرسش ها مطرح می شود که تنفیذ کننده چنین فردی آیا سلامت روانی دارد؟ حامیان و طرفداران او در دستگاههای نظامی و مدیریتی کشور چطور؟"

و سرانجام فاطمه حقیقت جو نماینده ی سابق مجلس شورای اسلامی نیز نسبت به وجود مشکلات روانی- جنسی در شخصیت احمدی نژاد هشدار داد و با اشاره به کاربرد لفظ هلو و خوردن آن توسط محمود احمدی نژاد درتوصیف دکترلنکرانی وزیر بهداشت با توجه به ویژگی هایی که به کاربردن این کلمه در فرهنگ عامه دارد گفت:  "من به عنوان یک روانشناس معتقدم که آقای احمدی نژاد از مشخصات یک بیمار روانی برخورداراست.  اصلا ادم سالمی نیست. کارهای او را ما طی چهارسال گذشته دیده ایم. ایشان فرافکنی هم می کند. یعنی آنچه درضمیرش می گذرد را بیان می کند. معلوم است که خود ایشان هم به لحاظ جنسی دچار مشکلاتی است که از واژه هلو که مفهوم جنسی دارد استفاده می کند. این نشان می دهد که وی بیمار است."

این اولین باریست که منتقدان یک رئیس جمهور به جای تحلیل و نقد سیاسی او به تحلیل و نقد روانی او می پردازند و به دور از شوخی و تمسخر نگران سلامت روانی و تاثیر آن بر اداره ی کشورند.اگرچه تشکیک بر سالم بودن روان رئیس جمهور یک پدیده ی تاریخی و در نوع خود جالب توجه رسانه هاست اما این پدیده میتواند به یک فاجعه ی تاریخی تبدیل شود.آیا اگر چنین تحلیلی صحیح و چنان نگرانی هایی به جا باشد و تصمیمات رئیس دولت جان و عاطفه و زندگی مردم را به بازی بگیرد بازهم باید به چشم یک پدیده ی تاریخی و یا یک سوژه ی مطبوعاتی به آن نگاه کرد؟
راستی برای جلوگیری از بروز یک فاجعه ی احتمالی غیرقابل جبران چه باید کرد؟


|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 0:7  توسط امیر  | 

http://sansour02.blogfa.com/

وبلاگم را دوباره سانسور کردند و ...

اومدم به آدرس :

http://sansour03.blogfa.com/

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 0:6  توسط امیر  |